خرداد ۲, ۱۳۹۰ | در: روزنوشت

بلاکشِ هندوکش …

« جانِستان کابلستان » … امیرخانی حالا دیگر آنقدر معروف هست که آخرین اثرش نیازی به معرفی نداشته باشد . که دیگر لازم نباشد نوشت که همین نمایشگاه کتابِ تهران که چند هفته پیش بود ، کتاب درآمده و نشر افق هم منتشر کرده و ۳۴۸ صفحه هم حجمشه و قیمتِ هدفمندش هم ۶۸۰۰ .

« جانستان کابلستان » … یک سفرنامه از سرزمینی که کمتر می شناسیم و به تصوراتِ ذهنی خودمان بسنده کرده ایم در این مورد. در موردِ افغانستان. سفری ناگهانی و نسبتاً کوتاه … هرات و کابل و مزار و بلخ و الخ ! کمی هم چاشنی انتخابات …

« جانستان کابلستان » … نقد می کند. گاهی بی رحمانه هم نقد می کند دولت و سه لت و اینها را اما مثل شبه روشنفکرانِ مدِ روزگار فقط نق نمی زند. گاهی راهکارهایی هم می دهد که از چند جلسه هم اندیشی های فرمالیته و همایش های خواب آلوده بهتر جواب می دهد. همیشه نگاه نوی امیرخانی را پسندیده ام . در دانشگاه زیاد راجع به امیرخانی بحث کرده ام و بر سر این نکته تاکید می کنم که ببینید ! هر کسی برای خود تفکر و عقیده و اعتقاد دارد ، امیرخانی هم حتی ! اما رضای امیرخانی در چهارچوب تفکرش نگاهی نو دارد. من هم شاید اعتقادات م طابق النعل به النعل مثل او نباشد ، اصلاً شاید هم خیلی دور باشد از او …. اما نگاهش… که بعضی اوقات من به او غبطه می خورم که ای کاش من هم می توانستم این گونه نگاه کنم …

” در یکی از دالان ها حلقه ای از دراویش نشسته اند. می رویم کنارشان. کمی با آن ها گپ می زنم. خاصه با پیرترین شان که چهره ای گشاده دارد. نانی را دست به دست می چرخانند و ذکری می گویند و به آن می دمند. پیر می گوید:

هزار ذکر دارد این نان …

بعد تکه ای جدا می کند و به لی جی می دهد. در دنیایی ، این نان ، آلوده است به بازدم چندین پیرمرد پا به سن گذاشته با ریه های معیوب از ناس و خاک باد و شاید هم دوغ حشاشین … و دردنیایی دیگر این نان متبرک است به دمِ چندین درویش که ذکر یاهو گرفته اند و یا علی گفته اند … من دنیای دوم را بیش تر می پسندم. پس هم خودم لقمه ای از نان می خورم ، هم لی جی ! “

« جانستان کابلستان » … گاهی اشک آدم را هم در می آورد … بلاکش هندوکش …

« جانستان کابلستان » … را در دوی نیمه شب تمام کردم. همین چند خط را هم در میانه شب نوشتم . بیش ترش را می گذارم برای بعد ! حاشیه هایی که بر آن نوشته ام را درست درمان تر مرتب کنم ، بگذارم روی وب …

اردیبهشت ۶, ۱۳۹۰ | در: روزنوشت

معرفت شناسیِ فیس بوکی!

 

این قابلیت Question ی که تازگی ها به امکانات فیس بوک اضافه شده و طبق معمول مورد استقبال پرجوش و خروش ملت همیشه در صحنه ایران قرار گرفته است ، ۳ چیز را به من ثابت کرده است :

یک|ما می توانیم هر چیزی را به راحتی و در حداقل زمان ممکن به گند بکشیم.

دو|قوه طنز و شوخی و لغو و لهو و فکاهه و هزل و اینهای ایرانی ها را هیچ ملتی در دنیا ندارد ! و نخواهد داشت حداقل در چند صد سده آینده …

سه|سومی که خیلی هم جدی است این که متاسفانه و باز هم متاسفانه هنوز تفکر خیلی از ماها ، تک بعدی می بیند و تک عاملی تحلیل می کند. ذهن ملت ما در دهه دوم قرن بیست و یکم هنوز که هنوز است می کوشد برای پدیده ها یک عامل کشف کند ، یک مقصر بیابد و در جواب سوالاتی که به شدت Multi-factorial است ، یک جواب بگیرد ، بله یا خیر. این طرز اندیشیدن و نگاه به مسائل ، ما را مستعد می کند برای Bias های فکری و مغلطه های زبانی و کژاندیشی های بی پایان. از همین تفکر حذف اندیشه مخالف بیرون می آید ، خودحق نگری و دیگرباطل بینی نتیجه همین نوع اندیشیدن است ، تئوری توطئه و دست های پشت پرده از همینجا نشات می گیرد و از همین دست بگیر برو بالا …

 

اردیبهشت ۳, ۱۳۹۰ | در: روزنوشت

«شاد»مانِگی

مثلا ً چند روزی آمده ام خانه که دچار حالت درس خواندن بشوم . هر چه زور می زنم نمی شود ! دانشگاه و کتابخانه اش نشد که حالا خانه اش بخواهد بشود. ولی عیبی ندارد به جایش زندگی می کنیم … چند روز است حس “Amelie” واری بهم دست داده . خواسته و ناخواسته چند نفر را خوشحال کرده ام به طُرُقِ گوناگون . نمی دانم چرا ! اصلاً هم نمی خواهم بدانم چرا ! خوشحالم … احساس می کنم خوشحالی ام از طرف مقابلی که خوشحالش کرده ام بیشتر است . گور پدر نیچه و فروید و ناخودآگاه و اخلاقیات مدرن و هکذا … دلم یک خوشحالی ناب می خواهد. خوشحالی ای که پی علتش نباشم ، از روی عادت هم نباشد ، از رجوع به خاطره ها هم نباشد ، از همان جنسی که آخر شبهای روشنِ داستایوفسکی می گفت ، از همانهایی که یک لحظه اش برای یک عمر کافی باشد.

غروب جمعه را همه می شناسیم، غمش برای همه ما آشناست . کوچکتر که بودم فکر می کردم که شاید این غم منحصر به من و هم سن و سال های من باشد و علتش شروع دوباره کلاس های درس ! البته باید بگم که اینجانب بچه درس خونی (اگر نگیم خر خون !) بودم ولی خوب در واپسین تحلیل “بچه” بودم و بازی گوش و مثل همه بچه های دیگر بیشتر علاقه مند بازی تا درس ! بزرگتر که شدم و آهنگ “جمعه” فرهاد را شنیدم، اولش فکر کردم که شاید فرهاد هم یا به یاد دوران مدرسه اش خوانده.(بعدا فهمیدم که اتفاقا علاقه چندانی به درس هم نداشته است و موسیقی رو ترجیح می داده! ) اما وقتی پای خاطرات پدرم در مورد این آهنگ نشستم  و بیشتر خواندم و بیشتر شنیدم ، نظرم تغییر کرد !

جمعه ای که فرهاد از غروب آن می گوید نه منحصر به من و دیگر دوستان هم سن وسالم ، که “عمرش به هزار سال” می رسید. غروب جمعه نماد غمی بود که بر دوش بسیاری سنگینی می کرد … غم نسلی که رنج می برد؛ “بیگانگی از خویشتن” آزارش می داد !

به راستی چرا غروب جمعه؟ چرا “جمعه ها” خون جای بارون می باره؟ چرا “جمعه ها” خنجر از پشت می زنه اون که همراه منه؟

وقتی در جمعی از غم جمعه پرسیدم ، پاسخهای جالبی شنیدم! یکی می گفت در جوانی اش غم جمعه را خیلی بیشتر حس می کرده است … دیگری که معلم  بود می گفت سعی می کرده که همیشه طوری برنامه ریزی کند که شنبه ها کلاس نداشته باشد… خانم خانه داری هم نظر مشابهی در مورد جمعه و غروبش و غمش داشت ! به راستی چه رازی در میان بود؟

بیشتر که شنیدم به کشف این راز نزدیکتر شدم. جواب سوالم در “بیگانگی” افراد جامعه ام یافتم … بیگانگی آنها از کار خود، بیگانگی آنها از افراد جامعه شان و در آخر و در حادترین حالت، بیگانگی آنها از خودشان !

غروب جمعه بیشتر از آنکه روزی تعطیل حساب آید، روزی است که در پی اش شنبه ای می آید و آغاز هفته ای دیگر ! اما چه آغازی ؟ آغازی نه چندان دل انگیز و رضایت بخش . دانش‌ آموز به مدرسه می رود، کار مند به اداره و خلاصه همه می روند سر کارشان! اما کمتر کسی از این افراد هستند که فعالیتهایشان و نقش هایشان در جامعه را در خدمت شکوفایی استعدادهای خود قرار داده و بتوانند بخشی از “هویت ۴۰ تکه شان” را اینگونه بسازند. کمتر تعدادی از آنها مدرسه، دانشگاه، اداره، کارخانه  یا به طور کلی محل ایفای نقش خود را به عنوان خانه ای که بخشی از زندگی خود را در آن می گذرانند میپندارند؛ آنها صرفا مهمانی(شاید زندانی ای) به حساب می آیند که از هر فرصتی برای فرار از این مهمانی ناخواسته و البته طولانی استفاده خواهند کرد تا به “خانه” خود بازگردند … نقش های آنان صرفا وسیله ای قرار می گیرد برای تا مین حیات حداقلی و شاید وسیله ای برای رساندن آنها به علایقی که در بیرون از این نقش ها به دنبال آنها میگردند !

عده ای به هیچ وجه فرصت انتخاب به معنای واقعی را پیدا نمی کنند، محدودیت هایشان بسیار قبل تر از آنکه به فکر انتخاب بیافتند، لباسشان را دوخته و تحولیشان داده است . عده ای اما وضع بهتری دارند و ظاهرا حق انتخاب ! اما آنها از میان جعبه هایی سربسته انتخاب می کنند… جعبه هایی که نمی دانند چه چیزی انتظار آن ها را می کشد و یا در بهترین حالت تنها اسمی روی جعبه نوشته شده و داخل آن، نه آن چیزی است که از اسم آن بر می آید ! آنها “به ظاهر” انتخاب میکنند … انتخاب میکنند که بقال، مکانیک، دانشجو و یا کارمند شوند، اما تصور آنها از این نقش ها نه آن چیزی است که واقعا باید بدانند تا دست به انتخابی درست تر بزنند . آنها با “رویا” انتخاب میکنند ولی مجبورند با “واقعیت”  ی دیگرزندگی کنند … فاصله ای که چندان کم هم نیست ! اینگونه است که بسیاری از افراد لباسی که دلخواهشان نیست به تن میکنند !

بقالی و کارگری و کارمندی و  دانشجویی تکه های نچسبی می شوند که به افراد نه از سر علاقه و خواست و انتخاب، که بیشتر از سر تحمیل جامعه چسبانده شده اند . تکه هایی که به محض پیداکردن فرصتی هر چند اندک به اندازه یک روز تعطیلی کنده شده و به سویی انداخته می شوند!

اینک غروب جمعه می شود نشانی از زمانی که بار دیگر باید آماده شوی تا لباس هایی را تنت کنی که خودت انتخاب نکرده ای و یا اگر انتخاب کرده ای اکنون برایت تنگ و چرک شده ولی فرصتی نداری یا بهتر بگوییم فرصتی به تو داده نمی شود تا بتوانی آن را عوض کنی ! تو باید یک عمر با لباسی تنگ و چرک زندگی کنی … لباسی که وقتی خودت را در آینه می نگری “تو”  را از “تو” راضی نمی کند و “تو” می شوی کسی که از “تو” بیگانه است … “تو” در لباس تنگت “تو” هستی و نیستی … “تو” یی ولی به دنبال دیگری شدن هستی ! ولی کو فرصت ؟

البته مدتی که می گذرد دیگر عا دت میکنی تا با همین ها سر کنی … دیگر یادت میرود که اصلا لباسی داری و یا شایدم دیگر رغبتی نداری جلوی آینه بروی ! غم جمعه سر جایش هست ولی تو دلیلش را نمیدانی و. شاید هم میدانی و فراموش کرده ای !

چنین است سرگذشت نسلی که از “خود”، “خود”ی که در پی آن است و در آرزوی آن، بیگانه است و  اسیر “خود” دیگری که جامعه از او ساخته است ! وقتی که فرهاد از جمعه و غروبش می خواند ،از همین درد قدیمی می گوید  و به همین دلیل نسلی با او یکصدا می خوانند: آدم از دست خودش خسته میشه ، با صدای بسته فریاد میکنه …

فروردین ۱۴, ۱۳۹۰ | در: روزنوشت

در بازار تهران

صفحه اول فاکتور جلوی نام خریدار ، اسمش هیچ شاخصی جلویش نبود . خشک وخالی. فلان فلانی . صفحه دوم که شروع شد یک آقا هم به اول فلان فلانی اضافه شد . صفحه سوم که به آخر رسید برگشت یک حاجی به جلوی اسم خریدار اضافه کرد.

فروردین ۹, ۱۳۹۰ | در: روزنوشت

خود شِکَن …

کاش از خودمون می تونستیم شروع کنیم . یکی دو سالی هست که عده ای منتقد سرسخت یک سری رفتارهای یک سری اقشار در جامعه هستن ( از این مبهم تر نمی شد صحبت کرد! ) ؛ اما وقتی رفتارخود اون اشخاص در یک واحد کوچک از جامعه را به کل جامعه تسری بدی و اون رو در مقیاس بزرگ تعمیم بدی ، دقیقاً میشه رفتار همون قشر مخالف آنها درجامعه. متاسفانه بعضی وقتها وقتی از دریچه چشم خودمون اطراف رو نگاه می کنیم ، خودمون رو یادمون میره در واقع خودمون رو نمی بینیم !

فروردین ۷, ۱۳۹۰ | در: روزنوشت

شطح و طاماتِ نوروزیک !

همیشه توی عیدها و تابستان ها هوس نوشتن به سرم می زند ؛ اتیولوژی اش شاید وقتِ خالی و بیکاریِ بیشتر و کتاب و فیلم و بیرون و دَدَر دودورِ بیشتر و شاید گاهی گداری گذراندن وقت در کنج تنهایی و عزلت خودساخته یِ ناشی از ورود برخی از میهمانان باشد که آشنایان سالی یکبارند و اگر امسال هم نرفتم دستبوسشان ، سال بعد می روم انشاءالله ! برای اینها که سالی یکبار می بینمشان احیاناً مشکل خاصی ایجاد نمی کند این مسئله. بعد که تنها در اتاقم نشسته ام یا خوابیده ام و زل زده ام به سقف یا اندکی زاویه گردنم را تغییر داده ام و به عکسی خیره شده ام که بر میگردد به سال ۷۶ . آنوقت که بچه بودم ، همراه برادر و خواهرم در یک مسافرت بغل هم ایستاده ایم . هر سه به ترتیب قد ! زمستان هم هست . کلاه و کاپشن و شال و این بندوبساط ها. یادش بخیر! در آن سفر خدابیامرز پدربزرگم هم همراهمان بود و یادم می آید یک شب که خیلی دیر به هتل رسیدیم ، من قشقرقی به پا کردم که الا و بلا که باید شام را هم مثل صبحانه و ناهار برویم در رستوران هتل بخوریم. آن قدر جیغ و دادوهوار راه انداختم که پدربزرگم مجبور شد دستم را بگیرد و برویم در رستوران تقریباً در آستانه تعطیلی که تقریباً همه غذاهاشان تمام شده است ، بنشینیم و من هی الکی سفارش بدم و گارسن هم تحمل کند و پشت سرهم جواب بدهد که تمام شده ! تا کم کم من از صرافت شام خوردن نیمه شب در رستوران بگذرم. بگذریم اصلاً … کجا را داشتم می گفتم ؟ از اتیولوژی شروع کرده بودم . یک علتش می توانست همان عزلت نشینی های دیدوبازدیدهای عید باشد . علت بعدی اش هم در حین این که داشتم می نوشتم از بس که علت اول طولانی شد یادم رفت ! بعد التحریر یا P.S. را خداوند عالم برای همین مواقع گذاشته است که چیزی را موقع نوشتن یادت رفته یا از قلم انداخته ای و بعدش یادت آمده … القصه ! دیدم این وبلاگ خیلی راکد است ، گفتم یه پست همینجوری درهم برهم بنویسم مثل همین لحن نوشته که درهم برهم است یک جایش معیار است در حد اخبار شبکه یک سیما ساعت ۲ بعدازظهر ( البته زبان آن بخش خبری! هم یک مواقعی در عهد تیرکمون شاه رسمیِ معیار بوده نه الان که در همان ساعت یک سخنرانی پخش می کنند از یک سری افراد در باب ضرب المثل هایی که بنده رویم نمی شود! اینجا بنویسم البته در اخبار ساعت ۲ بعدازظهر از طرف آن مسئول محترم بیان بشود ، اشکالی ندارد … محض راهنمایی این که آن ضرب المثل ترجمه اش هم خیلی مشکل است . خیلی ! گویا یک سری از خبرگزاری های بیگانه با این مشکل غامض خیلی دست و پنجه نرم کردند و آخرش به علت هزینه بالای تحقیقات زبان شناختی که برای ترجمه آن عبارت به عمل آوردند ، مجبور شدن به علت کسری بودجه شدید و ورشکستگی کرکره را بکشند پایین و خلاص ! ) و یک جایش هم خودمانی است در حد معمول و نه خیلی پسرخاله منشانه ! آهان ! داشتم می گفتم یه چیزی بنویسم این جا یه خرده از افسردگی و رخوت بیرون بیاد ( ادبیات رو حال کردین انصافا! رخوت … ) . بذارین یه خاطره ای که هیچی ازتوش در نمیاد براتون تعریف کنم . یه روز داشتم خیابان کریمخان رو پیاده برای یه کاری گز می کردم ، یادمه فرداش هم امتحان داشتیم ، نزدیکای عید هم بود ، از جلوی یک کتابفروشی نسبتاً کوچک اما پر از کتاب که از ویترینش هم معلوم بود کتابهای وزین و محترمی هم هستند رد شدم. نوشته بود به علت تغییر شغل و اینها ۲۰% تخفیف می دهند. رفتم تو. هیشکی نبود. یک فروشنده بود و یک عالمه کتاب. یک کتاب خریدم و یک گپ خیلی کوتاه هم با فروشنده محترم که عاقله مردی بود ۴۰-۴۵ ساله زدم. می گفت آقا کتابها نمی فروشن. مردم کتاب نمی خرن. ملت پول ندارن کتاب بخرن. به همین سادگی ! هیچ علت دیگه ای هم نداره . ما هم باید بفروشیم بریم یه کار دیگه ای دست و پا کنیم. آمدم بیرون. سرگرم ورق زدن کتابی که خریده بودم ، بودم که رسیدم به یک کتاب فروشی خیلی بزرگتر از قبلی . چشمام چهارتا شد. غلغله ای بود ! غلغله . خیلی کنجکاو شدم که بدانم چرا اینجا انقدر شلوغه؟ گفتم شاید یه نویسنده ای شخصیتی چیزی اومده اینجا یا مثلاً تخفیف در حد ۸۰-۹۰% میدن که اینجوری ملت ریختن. باری! رفتم داخل ببینم اوضاع از چه قرار است. اول چیزی دستگیرم نشد ، صندوق شلوغ . طبقه بالا به شدت شلوغ ! طبقه پایین خلوت تر. رفتم بالا ببینم چه خبر است ، سری هم به صندوق زدم ، تازه فهمیدم که بله ! اینجا بیشتر کادوفروشی است تا کتاب فروشی. اینجا کار اصلیشان فروش مثنوی معنوی با جلد پوست کرگدن ، حافظ با پوست جرم فلان جا ، بوستان به خط فلان با طعم بهمان و باورتان احتمالاً می شود که مثنوی آورده بودند در چهار رایحه ! باز که می کردی کتاب را ، بوی خوشی به مشامت می رسید که همان لحظه باید چشمانت را می بستی و کله مبارک را رو به آسمان می گرفتی تا از بوی خوش عطر مذکور لذت تام و تمام را ببری . اگر حرکت را دقت می کردی ، در حین تغییر زاویه کله مبارک ، دستها اتوماتیک وار کتاب را می بست تا مبادا بویش تمام شود و بپرد. آخر ! خداتومان پول داری می دهی بابت کتاب ، نباید عطرش به این سادگی ها تمام شود که … داشتم کتابهای غیرکادویی اش را نگاهی می کردم و یک کتاب ارزان قیمت هم برداشتم که دست خالی از در بیرون نروم ، زشت است آخر! در کتابفروشی قبلی ناپرهیزی کردم کتاب نسبتاً قیمت بالایی برداشته بودم. همینطور که داشتم در بین کتابها می گشتم ، کنار پیرزنی ایستادم که یک کتاب را تورقی بکنم. برگشت گفت مادر جان! من دخترم اسپانیاست. می خوام برای عید چند کتاب برایش بفرستم. سردر نمیارم. این کتابفروش ها هم که سرشان گرم است . یکی دوبار پرسیدم جواب درست حسابی بهم ندادند! چند تا کتاب خوب بگو برایش بخرم. چه باید می گفتم ؟ آخر هر آدمی از یک کتابی خوشش می آید ، نسخه نمی شود پیچید برای همه که . آنهم کسانی که نه می دانم چندسالش است ، چه جوری فکر می کند ، اعتقادش چیست ، چی ها را خوانده ، کتابخوان هست ، نیست و الی آخر … ولی گفتم مادر ! اینها پیشنهاد من است . فرستادی و خوشش نیامد ، بنده بی تقصیرم ها .( البته از شما چه پنهان اینها را در دلم گفتم ، در ظاهر که ژست یک کتابخوان قهارِ حرفه ای کاربلد را گرفتم ). یوسف آباد خیابان سی و سوم را هر چند هنوز نخوانده ام ولی تعریفش را شنیده ام را برداشتم بهش دادم . مثل یک هندوانه دربسته بود حتی برای خودم. بعدی سمفونی مردگان را دادم بهش. مترجم دردهای لاهیری. مارک و پلوی ضابطیان ، هر چند طرف خودش توی اسپانیا بود ولی سفرنامه خواندن کلاً کیف می دهد ! حالا هرجا که باشی فرقی نمی کند.تازه این کتاب شیرین ضابطیان که خواندنش طولی هم نمی کشد آن چنان. بعد برای اینکه همه سلایق را پوشش بدهم از اینور یک بارهستی را که خوانده بودم برداشتم بهش دادم و از آن ور دو تا هم زویا پیرزاد چپاندم در لیست مادربزرگ که خلاصه جنسش نسبتاً جور باشد. سرتان را درد نیاورم ! نتیجه که نمی خواستید احتمالاً بگیرید از این داستان ها ! هان؟ نتیجه گیری و اینا هم دیگه قدیمی شده … مثل اینکه دهه ۹۰ ها !

شهریور ۱۹, ۱۳۸۹ | در: روزنوشت

دلم برای «چه» می سوزد !

خدا بیامرزد «چه» را ! چه آن زمان که چه از مسیرهای کوهستانی صعب العبور به همراه دوستان چریکش از دست نیروهای حکومت دیکتاتوری باتیستا می گریخت و چه آن زمان که در جنگل های بولیوی مخفی شده بود تا سروکارش با ماموران جوخه آتش نیفتد، چه آن زمان که دست در دست فیدل کاسترو انقلاب کوبا را به ثمر رساند و چه آن زمان که از دست کاسترو دلخور بود که فیدل آن چنان که چه انتظار داشت ، انقلابی نبود. می گفت این موشک های روسیه محض دکور و تماشا ساخته نشده اند ! باید روس ها را متقاعد کرد که موشک ها را به سمت واشنگتن بچرخانند و آمریکای امپریالیست را با خاک یکسان کنند. کاسترو به این اندازه آتش انقلابی اش تند نبود و «چه» نتوانست تحمل کند. پس رفت پی علایق خودش . چه همیشه و درهمه حالات یک انقلابی بود. او هر جا بود ، به دنبال انقلاب بود و تغییر و تحول بنیانها و بنیادها و نهادها . همه دوران مبارزه اش را وقف مبارزه علیه امپریالیزم و کاپیتالیسم کرد و الان که حدود ۴۰ سال از قتل او می گذرد ، دلم برایش می سوزد. دلم برای او می سوزد که دشمن درجه یک دنیای کاپیتالیزم بود و در همه لحظات زندگی اش سعی می کرد از مظاهر مصرف گرایی که مولود کاپیتالیزم بود ، دوری بجوید اما چه می توان گفت که « چه » از جفای روزگار ، امروز از یک مارکسیست قهار به یک کالای کاپیتالیستی تنزل یافته است . پرتره معروف آلبرتو کوردا از چه ، به یکی از پربسامدترین نمادهای تبلیغاتی دنیای مصرف گرایی تبدیل شده است و دیگر روی هر کالایی از عطر و ادوکلن تا تی شرت و شلوارجین می توان تصویر او را یافت. اگر روزی پشت موتورسیکلت خود ، کشور به کشور آمریکای لاتین را زیرپا می گذاشت تا وجدانی را بیدار کند و زحمتکشان را متحد کند ، امروز به همراه کارل مارکس و گاندی و مارتین لوترکینگ و سایر دوستان! در تبلیغ ماشین لوگان ظاهر می شود و از یک انقلاب دیگر سخن می گوید. انقلابی که لوگان استیشن قراراست به وجود بیاورد … عیبی ندارد که یک شرکت نوشابه سازی عکسش را در تبلیغات خود استفاده کند و بگوید به جای مبارزه انقلابی ، « عادات » خود را تغییر دهید تا « جهان » تغییر کند . دیگر دوران چه و موتورسیکلت و گروه های چریکی گذشته است . دوره ، دوره ی فیس بوک و لوگان و مک دونالد است !

اما دوست قدیمی چه ، « فیدل » هنوز زنده است . هر چند اندکی سرطان روده گرفته است اما بالاخره ریش فیدل ، هنوز باقی است . می دانید که تنها ریشی که در دنیا مورد سوء قصد قرار گرفته است ، ریش کاسترو ست. دردوره کندی ، کمیته ای از CIA ماموریت یافتند تا در طی یک عملیات ریش کاسترو را بسوزانند . آنها یک سیگار برگ ساخته بودند که به محض روشن شدن ، منفجر می شد و ریش های فیدل را می سوزاند اما عملیات به دست خدمتکار فیدل خنثی شد . خدمتکارش طبق عادت معمول موقع نظافت اتاق ، سیگارهای روی میز را با سیگارهای تازه عوض می کرده است ! رهبر ضدانقلاب های کوبا هم در طی یک عملیات ، هدفش را به دست آوردن قطعه ای از ریش فیدل اعلام کرده بود. خود فیدل هم بارها در چند مصاحبه گفته که چرا ریش می گذارد؟ یک بار گفته که اوایل انقلاب ریش می گذاشتیم که ورود نفوذی ها به جمع انقلابی ها سخت تر باشد ، بعدها گفته بود اینطوری ۱۰ روز در سال وقت صرفه جویی می کنم ، یک بار دیگر گفته بود بهم می آید اما همه یک چیز را می دانند فیدل بدون ریش دیگر کاسترو نیست ، فقط فیدل است ! مثل بقیه فیدل ها. در دنیای ما ، دیری نخواهد گذشت که عکس فیدل را بعد از مرگش روی بسته های خمیرریش ببینیم و شاید ژیلت هم بخواهد به جای بکهام ، از فیدل در تبلیغاتش استفاده کند …

آری . دنیای امروز ما دنیای قلب معانی است . معنی را که عوض کنند ، مصداق عوض می شود و مصداق که عوض شد ، تاریخ تبدیل به یک چیز دیگر خواهد شد . باید مواظب بود ! باید معانی را دو دستی چسبید …

شهریور ۱۷, ۱۳۸۹ | در: روزنوشت

تاخیر ۳۵ ساله

همیشه فکر می کردم در زمینه تاخیر در برگرداندن کتاب به کتابخانه ها رکورددار هستم . اکثر اوقات کتابها را با چند هفته یا چند ماه تاخیر به کتابخانه های مختلف برمی گرداندم و با نیش و کنایه ها و گاهی اوقات تهدید کتابدارها مواجه می شدم . اما امروز اتفاقی افتاد که دیدم نه ! هنوز می توانم به خودم امیدوار باشم .

داستان از این قرار بود که پیرمردی قدم زنان وارد انجمن اسلامی شد و کتابی به همراه داشت . آن را به یکی از دوستان می دهد و می گوید کتابتان را پس آورده ام . حدس می زنید چند روز پیش این کتاب را گرفته بوده است ؟ مشکلی نیست … ۳۵ سال تاخیر مدت زیادی نیست انصافاً ! می توانید تصور کنید؟ یعنی ۱۵ سال قبل از این که اصلاً من « باشم » ، حدودای سال ۵۴ . و تازه اوج ماجرا اینجاست که از دوستان می پرسد : راستی جای کتاب کجاست که بگذارم کتاب را سر جایش . کتاب کتاب محمد ، خاتم پیغامبران بود ، انتشارات حسینیه ارشاد یعنی قبل از اینکه انتشارات چاپخش و موسسه الهام و اینها پا به عرصه وجود بگذارند. مال وقتی که دکتر شریعتی هنوز زنده بوده است. کتاب را که نگاه می کردم ، ناخودآگاه خودم را نسبت به آن کوچک یافتم . کتابی که حوادثی شگرف را انگار دیده است. ذهنم از کتاب به انجمنی پرید که بیش از ۶۰ سال است دارد نفس می کشد و چه وقایعی و حوادثی را دیده و رقم زده است . اصلاً همین دانشگاه خودمان . اصلاً همین کوچه ها و خیابان ها ! تاریخ در همه شان پیاده روی کرده است… این کوچه ها و خیابان ها و بناها و عمارت ها چه چیزها که دیده اند و چه فریادها و نجواها که شنیده اند و حالا آرام گوشه ای نشسته اند و ما را نظاره می کنند که چه نمایشی برایشان اجرا خواهیم کرد ، چه چیزی از ما خواهند دید و چه چیزهایی از ما خواهند شنید. بعد از این ماجرا این جمله استاد شجریان توی کله م مرتب می چرخید : « پنج سال و ده سال و اینها در طول تاریخ هیچی نیست … یک لحظه است ! »

شهریور ۸, ۱۳۸۹ | در: روزنوشت

هفت در برابر هیچ !

آدم فوتبالی ای نیستم و جام جهانی را هم چندان دنبال نکرده ام اما دورادور نتایجی که می شنیدم بر حیرتم می افزود. اما عجیب ترین خبری که شنیدم باخت ۷ بر هیچ کره شمالی از پرتغال بود.

کشوری را در نظر بگیرید که پای تختش سه چهار ساعت بیشتر برق ندارد. خبرنگاران خارجی به ندرت می توانند وارد آن شوند و اگر وارد شوند ، شدیداً تحت کنترل حکومت قرار می گیرند. اینترنت کلاً تعطیل است. رادیو و تلویزیون هم انحصاریِ انحصاری است. ارزاق و غذا جیره بندی بوده و قحطی بیداد می کند. هر روز صبح و بعدازظهر در پای تخت رژه برگزار می شود چرا که آنها مهمترین کشور دنیا هستند و همه دنیا دشمنشان ! . عکس رهبربزرگ همه جا دیده می شود و همه چیز مملکت از صدقه سر اوست و به دست توانای اوست که آنها الان مهم ترین کشور جهان اند. دین شان « رهبر بزرگ» پرستی است. مسافرت خارجی قدغن است و داشتن وهندی کم و موبایل دوربین دار جاسوسی محسوب می شود. بچه ها هر روز صبح در مدارس و مهدکودکها سرود « به غیر از کره جایی بهتر نیست » را می خوانند و رهبر بزرگ را شکرگزارند که در بهترین کشور دنیا می زیند. آری درست حدس زدید آنجا کره شمالی است.

کره شمالی به جام جهانی می رود ، زودتر از همه تیم ها ! از یک ماه قبل از شروع بازی ها در آفریقای جنوبی است اما خانواده تک تک بازیکنان در کره شمالی به گروگان گرفته می شوند که مبادا هوس فرار در آفریقا به سرشان بزند و دیگر بازنگردند به بهترین کشور دنیا ! اما چه سود که تا به الان ۵ نفر از کمپ تیم ملی کره شمالی فرار کرده اند. اینها تنها تیمی هستند که از کشورشان تماشاگر نیامده است چرا که مبادا عیش مدام مردمشان در بهترین کشور دنیا اندکی وقفه پیدا کند و خدای ناکرده با بدبختی های بقیه کشورهای دنیا آشنا شوند و دلشان به درد آید. فوتبال تیم خودشان هم با تاخیر یک روزه از تلویزیون پخش می شود آن هم اگر گلی زده باشند … گلهای خورده را که هیچ …

دوستی می گفت فوتبال برای کشورهای فقیر و بیچاره مرهمی است مقطعی اما برای مردم کره شمالی خیلی فرق می کند. مردمی که زیر فشار استبداد دارند له می شوند –و گاه خودشان حس نمی کنند – تنها دلخوشی شان می توانست دیدن گلهای تیمشان در جام جهانی باشند – تنها جایی که می توانند بگویند ما هم عضوی از همین دنیا هستیم ! . اما حالا شنیدن خبر خوردن ۷ گل از پرتغال برای آنها حسی جز حس تحقیر و پایمال شدن غرورِ قبلاً پایمال شده شان می توانست داشته باشد؟ پرتغال نمی توانست کمتر گل بزند و ببرد به جای اینکه اینگونه مردم کره شمالی را تحقیر کند؟ نمی دانم … شاید به تفاضل گل نیاز داشت ! اصلاً ورزش حرفه ای شده است … همه چیز حرفه ای شده است و شاید در این حرفه ای شدن اخلاقِ این مدلی دیگر جایی نداشته باشد .

اصلاً به نظرشما مردم کره شمالی تا به حال فهمیده اند که ۷ تا از پرتغال خورده اند؟ اصلاً نکند بهشان بگویند که تیمشان قهرمان شده و قرار است قهرمانان به زودی برگردند … کمی فکر کنیم ! در کشوری با مختصات کره شمالی این پدیده هیچ بعید نیست !؟

* این نوشته را برای روشنای شماره ۳ نوشته بودم …

  • Page 1 of 2
  • 1
  • 2
  • >